به نام دل به نام شاهد و می
کاش آن پنجره دل تنگت به دلم باز نمیشد
کار بازار دلم از تو و عشقت چو طلا رونق بازار نمیشد
کاش آن دیده ی من چشم هوس باز خمارت
نمیدید و مست و خراب وشهره بازار نمیشد
کاش آن پنجره دل تنگت به دلم باز نمیشد
کار بازار دلم از تو و عشقت چو طلا رونق بازار نمیشد
کاش آن دیده ی من چشم هوس باز خمارت
نمیدید و مست و خراب وشهره بازار نمیشد
امشب از اين آسمون مي دونم بارون مياد
ميدونم ابرا ميرن ستارم بيرون مياد
امشب از سينه من صداي ناله مياد
ميگه باز اين دل من كه ديگه خون نمي ياد
توي اين عهد و زمون چه كنم با غم و درد
ديگه باور نداره حرفامو اين دله سنگ
توي اين عهد و زمون چه كنم با غم و درد
ديگه باور نداره حرفامو اين دله سنگ
اي خدا اين روزگار چرا اين جور ميكنه
هميشه در دل من نور را رو كور ميكنه
اي خدا اين روزگار چرا اين جور ميكنه
هميشه در دل من نور را رو كور ميكنه
كي ميشه اين شب غم بره و فردا بشه
كي ميشه ابرا برن ستارم پيدا بشه
كي ميشه اين شب غم بره و فردا بشه
كي ميشه ابرا برن ستارم پيدا بشه
این روز ها ...
خواب از چشمان بهت زده ام گریزان است
در دل انتظاری می کشم غریب
و به حادثه ای می اندیشم غریب تر
به قراری که شاید روزی روزگاری
همین جا ، همین ساعت ...
مرا در خود فرو خواهد برد
و دیوانه وار مرا در خود غرق خواهد ساخت ، محو
خواهد کرد
خوابم نمی برد ... چشمانم می سوزد
سرم درد می کند ... قرص هایم کجاست ؟!
دوای دردم را نمی یابم چرا ؟
خسته ام ...
گلویم خشک شده
کسی نیست کاسه آبی میهمانم کند در این وادی ؟
هان ؟ کسی نیست ؟!
سالی دگر رو به پایان است و من هنوز
در میان ماندن و رفتن
درمانده مانده ام !
دلم گرفته ...
در حسرتم
در حسرت روزهایی که گذشت
ثانیه هایی که سپری شد همچو باد
و دوستی هایی که متولد شد در عین کودکی ، پاکی ،
در هجوم بی قراری ها
و بازی های شیرین کودکانه در کوچه های خاکی
شهر
و خاک بازی من و تو !
و نگاه من و سکوت تو و صدای نگاهی پر معنا از
عمق چشمان خیس تو
در زیر سایه سنگین عشق های کاغذی
عشق های کاغذی ؟
می خندم ... می گریم .. دیوانه ای در قفسم ...
دیر شده است و من هنوز
سر قرارمان که چهل سال پیش باهم گذاشتیم نرسیده ام
آی ... با توام ... کجا ؟ نامرد روزگار !
نرو ... بمان ...
من ، روزی ، همین جا ، با تو ، سر قرارمان ،
خواهم آمد
بی معرفت ! عجله برای چیست ؟
چهل سال ارزش ساعتی انتظار را دارد ... بمان ...
من ...
من همیشه دیر می رسم ...
... حال
من ، این جا ، از عمیق ترین نقطه وجودم ، از ته قلبم
از تو می پرسم
ای میزبان مهربان و سنگ صبور گذشته های دور و
دراز
ای گل تازه ...
این میهمان ناخوانده را
کی به ضیافتی میهمان خواهی کرد ؟
من به این روزها امیدوارم هنوز ...
منتظرم هنوز
این روز ها ...

در کوچه های تنهايی
با کوله باری از غم ، خسته و دلگير عاشق و تنها
پی سرگردانی زمانه ام غم اين چند صباح عمر قلبم را می فشرد
سوار بر مرکب غصه هايم تا انتهای شب و سکوت ميروم
خسته از نگاه های سنگين زمانه ، به گوشه ای رهسپار می شوم
می روم به سرزمينی که بارانش بوی عشق دهد نه بوی نامردی
تا شايد عشقم را انجا بيابم.....
| انواع بله گفتن عروس خانم ها |
|
عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.) |
| خود را دوست بداريد |
|
اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد." هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"
|
| گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي |
|
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه مـان ايـمـيـلـي |