تبليغاتX
عشقولانه

عشقولانه

به نام دل به نام شاهد و می

کاش آن پنجره دل تنگت  به دلم باز نمیشد  

کار بازار دلم از تو و عشقت چو طلا رونق بازار نمیشد

کاش آن دیده ی من چشم هوس باز خمارت

نمیدید و مست و خراب وشهره بازار نمیشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/05ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

تقدیم به تو

p10.jpg
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

p12.jpg
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

گلی زیبا

4963866-md.jpg

امشب از اين آسمون مي دونم بارون مياد



                                                                  ميدونم ابرا ميرن ستارم بيرون مياد



امشب از سينه من صداي ناله مياد



                                                                   ميگه باز اين دل من كه ديگه خون نمي ياد



توي اين عهد و زمون چه كنم با غم و درد



                                                                    ديگه باور نداره حرفامو اين دله سنگ
 


توي اين عهد و زمون چه كنم با غم و درد



                                                                   ديگه باور نداره حرفامو اين دله سنگ



اي خدا اين روزگار چرا اين جور ميكنه



                                                            هميشه در دل من نور را رو كور ميكنه



اي خدا اين روزگار چرا اين جور ميكنه



                                                             هميشه در دل من نور را رو كور ميكنه
 


كي ميشه اين شب غم بره و فردا بشه



                                                              كي ميشه ابرا برن ستارم پيدا بشه



كي ميشه اين شب غم بره و فردا بشه



                                                               كي ميشه ابرا برن ستارم پيدا بشه

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

این روز ها ...

 

 

 

این روز ها ...

 

خواب از چشمان بهت زده ام گریزان است

 

در دل انتظاری می کشم غریب

 

و به حادثه ای می اندیشم غریب تر

 

به قراری که شاید روزی روزگاری

 

همین جا ، همین ساعت ...

 

مرا در خود فرو خواهد برد

 

و دیوانه وار مرا در خود غرق خواهد ساخت ، محو

 

خواهد کرد

 

خوابم نمی برد ... چشمانم می سوزد

 

سرم درد می کند ... قرص هایم کجاست ؟!

 

دوای دردم را نمی یابم چرا ؟

 

خسته ام ...

 

گلویم خشک شده

 

کسی نیست کاسه آبی میهمانم کند در این وادی ؟

 

هان ؟ کسی نیست ؟!

 

سالی دگر رو به پایان است و من هنوز

 

در میان ماندن و رفتن

 

درمانده مانده ام !

 

دلم گرفته ...

 

در حسرتم

 

در حسرت روزهایی که گذشت

 

ثانیه هایی که سپری شد همچو باد

 

و دوستی هایی که متولد شد در عین کودکی ، پاکی ،

 

 در هجوم بی قراری ها

 

و بازی های شیرین کودکانه در کوچه های خاکی

 

شهر

 

و خاک بازی من و تو !

 

و نگاه من و سکوت تو و صدای نگاهی پر معنا از

 

 عمق چشمان خیس تو

 

در زیر سایه سنگین عشق های کاغذی

 

عشق های کاغذی ؟

 

می خندم ... می گریم .. دیوانه ای در قفسم ...

 

دیر شده است و من هنوز

 

سر قرارمان که چهل سال پیش باهم گذاشتیم نرسیده ام

 

آی ... با توام ... کجا ؟ نامرد روزگار !

 

نرو ... بمان ...

 

من ، روزی ، همین جا ، با تو ، سر قرارمان ،

 

 خواهم آمد

 

بی معرفت ! عجله برای چیست ؟

 

چهل سال ارزش ساعتی انتظار را دارد ... بمان ...

 

من ...

 

من همیشه دیر می رسم ...

 

... حال

 

من ، این جا ، از عمیق ترین نقطه وجودم ، از ته قلبم

 

از تو می پرسم

 

ای میزبان مهربان و سنگ صبور گذشته های دور و

 

دراز

 

ای گل تازه ...

 

این میهمان ناخوانده را

 

کی به ضیافتی میهمان خواهی کرد ؟

 

من به این روزها امیدوارم هنوز ...

 

منتظرم هنوز

 

این روز ها ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

اینجا غروبه نازنین دنیا دروغه نازنین

4952541-lg.jpg

در کوچه های تنهايی

 

 با کوله باری از غم   ،    خسته و دلگير  عاشق و تنها  

 

 پی سرگردانی زمانه ام    غم اين چند صباح عمر قلبم  را می فشرد

 

  سوار بر مرکب  غصه هايم  تا انتهای شب و سکوت ميروم

 

 خسته از نگاه های سنگين زمانه   ، به گوشه ای رهسپار می شوم

 

  می روم به سرزمينی که بارانش بوی عشق دهد نه بوی نامردی

 

   تا شايد عشقم را انجا بيابم.....                

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

p13.jpg
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

مطلب جالب

انواع بله گفتن عروس خانم ها

عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)

عروس لوس: بع..........له!
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس

عروس خجالتي: اوهوم

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ...

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون
و بهشون گفت
همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

ارزش خود را بدانید

خود را دوست بداريد

اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد." هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"
    
    دايم:سکه اي کوچکتر از پني که ده برابر آن ارزش دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط انیتا  | 

عشق اینترنتی

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه‌ مـان ايـمـيـلـي
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني
عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي
نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!
آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم
مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن
OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام
اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت
نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام
كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي
نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط انیتا  |